Friday, October 31, 2014


 I am here  :)

 I haven't even read my last post on his blog. Was it two years ago? Three years? Not sure!

 I'm not here really writing again. This is just a test. I'm examining my feeling facing myself here on this mirror again. Do I feel quite similar? Nostalgia?! Sorrow ?! Emptiness ?! Or what ...?!!

 I am a married man now, it happened just about a year or so. This my only news to write to myself. I am a bit older, feel a bit more experienced, calm and emotionally stabled. 

 I'm not going to write about Her, at least for now. I'm writing about myself only, only to myself. I'm a bit older,  more kind , a bit more selfish...! A bit more Hooshyar !

  But I'm still here, somewhere around, doing something or nothing , who cares ? The point is I'm still here ! 

Saturday, December 17, 2011

رمانی که هیچگاه...- دو


   ایده ی نوشتن رمان مورد نظرم، شاید زمانی خیلی برایم جدی شد که فهمیدم در برابر بسیاری از اتفاقات زندگیم، هیچ عکس العملی نمی توانم نشان بدهم، جز اینکه درباره شان حرف بزنم. می توانم البته سکوت کنم. اما تجربه های زیادی دارم که با سکوت کردن درباره دشواری ها، آنها را قدرتمند تر و سرکش تر کرده ام. حرف زدن، یا آنطوری که نویسنده ها می گویند: روایت کردن، نوعی جنگیدن با دشواری است.
   در رمانی که دوست دارم بنویسم، تمام اتفاقاتی که روایت می شوند، در دایره ی کوچک دنیای شخصی خودم قرار دارند. همه ی شخصیت های رمان، با اضافه کردن ضمیر متصل اول شخص مفرد (میم)، به خودم پیوند زده می شوند. مثلا وقتی می خواهم خاطره بمباران شهر را در زمان جنگ مرور کنم ، می گویم «شهرم» بمباران شد، نمی نویسم : «شهرمان». چرا که دوست ندارم دیگران را در احساس خودم راجع به بمباران شهر شریک کنم. هدفم این است که تنها درباره ی سهمی از شهر صحبت کنم که متعلق به من است و حق دارم آنگونه که دوست دارم درباره اش ابراز نظر کنم.
   رمان، پر است از نام هایی که با یک ضمیر متصل، به دنیای کاملا" شخصی من گره خورده اند. بخشی از جهان درونی من هستند و حتی در مواردی جز من به  دیگری تعلق ندارند. با یک جمله کوتاه شخصیت ها را به نام خودم ثبت می کنم و طوری روایتشان می کنم انگار درباره ی بخشی از وجود خودم می نویسم.
   در فصلی با عنوانِ « مادربزرگم مرد»، در داستان زندگی و مرگ مادربزرگم، تنها او حضور دارد و من. سعی می کنم او را تنها در فردیت خودش، جدا از شوهر و بچه هایش بازخوانی کنم. می خواهم او را در لحظه های خالص تنهایی اش به تصویر بکشم. در لحظه هایی که واقعا" تنهاست و نقش خواهر، همسر و یا مادر را ایفا نمی کند. می خواهم ببینم در آن لحظه های بکر تنهایی، چگونه به دنیای سخت پیرامونش نگاه می کرده !؟ 
   مادربزرگم، برادری داشت که در جوانی از دست داده بود و در غربت، بیرون از ایران به خاک سپرده شد. او را «کاک آغا» صدا می کرد.( در فارسی، خان داداش) و تا هفته های آخر زندگی اش، تا زمانیکه که هنوز نایی برای حرف زدن داشت، از او صحبت می کرد. کاک آغا در ذهن مادربزرگم ابر مردی بود که سرشار از مهربانی و عشق و دانش و شعور بود. در توصیف های مادربزرگ، کاک آغا جوانی خوش تیپ و رعنا بود که خط خوشی داشت و چیزهایی را که در «مکتوب» خوانده بود برایش تعریف می کرد.
    در این فصل می خواهم که او کاک آغایش را لحظه ای فراموش کند و تنها درباره ی خودش حرف بزند. اما برای مادربزرگم فراموش کردن کاک آغا غیر ممکن است. نمی تواند بدون او در رمان من نقشی ایفا کند. خان داداش، تکه ای جدا ناشدنی از وجود مادربزرگ است. همانگونه که او خود، بخش انکار ناپذیری از شخصیت من شده است. نمی توانم فراموشش کنم. هر ازگاهی چند خوابش را می بینم و گاهی با آن ظاهر زیبای روستایی اش، در شلوغی ایستگاه متروی لندن، یادش در من زنده می شود و تا رسیدن به محل کارم همراهیم می کند.
   رمان من با جمله های خبری کوتاه ادامه پیدا می کند : عمویم به تیمارستان فرستاده شد. خواهرم به دانشگاه رفت. پدرم سکته کرد. برادرم معتاد شد. دوستم خودش را کشت. مادرم گریه کرد. خواهرزاده ام به دنیا آمد. ... و الی آخر.
  
   با نوشتن این فصل ها می خواهم بگویم که می دانم دقیقا" از چه راهی آمده ام. به اتفاقاتی که برایم پیش آمده آگاه هستم. تلخی های زندگی را ناخواسته نوشیده ام و شادکامی هایش را هم فراموش نکرده ام. می خواهم بگویم که از فریب دادن خودم و دیگران نفرت دارم. اگر زمانی می خواستم نقشی ابلهانه و فریبکارانه در زندگی شخصی و اجتماعی بازی کنم، از سر نا آگاهی بوده. امروز به حقیقت زندگی آگاه شده ام. تاریخ غم ها و شادی هایم را مرور کرده ام و دیگر نه فریب خواهم خورد نه فریبکاری خواهم کرد.

   در ادامه این پستها یادم باشد درباره واژه های کلیدی رمانم بنویسم. واژه هایی مانند سیاست، ادبیات، عشق، تنهایی و مهاجرت.

Tuesday, December 13, 2011

رمانی که هیچگاه نخواهم نوشت- یک

   سالهاست که در کنار تمام آرزو های بزرگ و کوچکی که داشته ام، آرزوی نوشتن یک رمان را همچنان در مخیله ام می پرورانم. رمانی که حالا دیگر مطمئنم هرگز نخواهم نوشت. نوشتن این رمان، حالا دیگر می توانم با قاطعیت بگویم که به شکل یک «آرزو» باقی خواهد ماند.

   در این نوشته هایی که نمی دانم چند فصل طول خواهد کشید، سعی می کنم از چرایی تحقق نیافتن این آرزو صحبت کنم. می خواهم، در ضمن ، توانایی م را در تحلیل رفتارهای خودم محک بزنم. حس می کنم اگر همچنان در موردش سکوت کنم، تدریجا این آرزوی محال تبدیل به یک بیماری درونی می شود و در نهایت روی تصمیم گیری هایم در جهان واقعی تأثیر خواهد گذاشت.

   می خواهم حتی به نوعی با این روزهای سختی که داریم مبارزه کنم. روزهایی که خواب ها و رؤیاها و خیالپردازی های ابلهانه، خیلی به سادگی در زندگی واقعی روزمره ی ما رسوخ می کنند و تا به خود بیاییم، می بینیم در جهانی معلق میان رؤیا و واقعیت سرگردان شده ایم. می خواهم با اندوهی که محاصره ام کرده است بجنگم.

  با نوشتن درباره این آرزوی شخصی، اعتراف کرده باشم هنوز چیزهایی را در درونم پنهان نگه داشته ام که در کشاکش این روزهای طوفان زده، جایی در دهلیزهای پیچاپیچ روحم، حفظ کرده ام. حتی خودم گاهی شگفت زده می شوم وقتی درمی یابم، از گزند این همه ویرانی مصون مانده اند. این را شاید بتوان به یک خودخواهی عمیق تعبیر کرد، یا چیزی از این دست.

   اگر اتفاق روانی خاصی پیش نیاید، به تدریج در اینجا خواهم نوشت که چه نوع رمانی دوست دارم بنویسم، چه شخصیت ها و اتفاقاتی قرار است در این رمان خوانده شوند و الی آخر... !

Monday, December 12, 2011

...؟؟؟

   مدتهاست که چیزی در این وبلاگ ننوشته ام. در واقع این طولانی ترین زمان نانوشتن در شه و گار است. اما هر روز تقریبا به اینجا سرکی می کشم و می بینم هنوز کسانی هستند که روزانه سری می کشند و می گذرند. می بینم که هنوز دوستانم می آیند و انتظار دارند چیز تازه ای نوشته باشم اما دست خالی اینجا را ترک می کنند ( نه که قبلا خیلی با دستهای پر رفته باشند ! ) اما به هرحال صدای آرام و یکنواخت نفس های یکدیگر را می شنیدیم و خیال مان راحت می شد که هنوز داریم نفس می کشیم.

   نوشتن درست مثل صدای نفس کشیدن در حین خواب در یک اتاق تاریک است، وقتی که سکوت ترسناکی هست و هیچ صدای دیگر انسانی به گوش نمی رسد.

   این روزها دارم به این موضوع فکر می کنم که با چه بهانه ای دوباره بیایم در این اتاق تاریک آرامش بخش، نه ترسناک، دراز بکشم. لحظاتی به خواب بروم و دوباره صدای این نفس های منظم را بشنوم و شنیده شوم.

  

  

Friday, October 14, 2011

هویت


   تقریبا ده روز پیش، سر از کتابفروشی آکسفام درآوردم. در این کتابفروشی، کتابهای دست دوم به قیمت ارزان فروخته می شوند و مانند سایر فروشگاههای آکسفام، درآمد مغازه ها صرف کارهای خیریه می شوند.اگر از مشتری های همیشگی این کتابفروشی باشید، گاهی می توانید کتابهای خوبی را با قیمت های باورنکردنی در آنجا پیدا کنید.
   رمان کوچک «هویت» میلان کوندرا یکی از آن کتابهای مورد علاقه من است که بر حسب اتفاق در آکسفام دیدم و بلافاصله خریدمش. بهای پشت جلدش هفت پوند است در حالیکه در آکسفام تنها دو پوند بود. تفاوتی هم با دست اول نداشت. تازه و سالم.
   در صفحات پایانی رمان، بارها مکث می کنم و به «هویت» فردی خودم فکر می کنم. فکر می کنم به اندازه ای که لازم بوده، خوشی ها و ناخوشی های زندگیم را تجربه کرده ام. رابطه های خوب و بدم را با خودم و دیگران از سر گذرانده ام. از میان امیدواری ها و ناامیدواری های زیادی گذشته ام. اوج گرفته ام، سقوط کرده ام، ساخته شده ام و از نو ویران شده ام.
   در آخر، هنوز نمی توانم تعریف ساده ای از خودم پیدا کنم. اینکه چه جور آدمی هستم!؟ قدرتمندم، یا ضعیف...؟ مجربم یا خام...؟ دروغگو هستم یا راستگو...؟ درستکار یا نادرست...؟ مؤمن هستم یا بی ایمان...!
   در عین حال، بعد از این همه سال، هنوز نمی دانم چه چیزی را درستکاری بنامم و چی را نا درستکاری...!
یکبار، چند ماه پیش در یک شب نشینی گرم، وقتی که حرف به هویت فردی و جمعی کشیده شد، با دوستم شروع کردیم به تجزیه و تحلیل رفتارهای یکدیگر. دوستم خیلی اصرار داشت «اعتماد به نفس بالا »را به من تفهیم اتهام کند، اما من به هیچ وجهی زیر بار این اتهام سنگین نرفتم.
   من شاید از آن دسته آدم هایی هستم که در یک دایره ی محدود، تقریبا برای هر نوع ریسکی آمادگی دارم. اما اینها نشانه ی اعتماد به نفس نیست. گاهی حتی به حماقت و جاهلیت نزدیک تر است. از همه مهم تر اینکه این نوع ریسک ها را بیشتر در درون خودم، در دایره ی روح و روانم انجام می دهم. در واقع، در بازی کردن با روان خودم، از خطر کردن نمی ترسم. اعتماد به نفسی که دوستم می گوید، بیشتر درونی است. در برخورد با خودم، با خویشتن خودم، ابدا مدارا نمی کنم. اما در رابطه با جهان بیرونی، خیلی دست به عصا و محافظه کارانه رفتار می کنم.
  من هم مانند میلیون ها انسان دیگر با تضاد ها و تناقض های موذی روحم درگیر هستم. این تضادها گاهی نتیجه های عالی و خوبی دارند، گاهی هم بسیار عذاب آور و غیر قابل تحمل هستند.
   خوشا به روزگار مردمانی که هویت فردی خود را تنها در بود و نبود «دیگران » و محیط پیرامونشان تعریف می کنند. کسانی که در حقیقت برای هویت فردی تره هم خرد نمی کنند. هر چه هست هویت جمعی است و لا غیر...!

    

Tuesday, September 20, 2011

دنیای این روزهای من


   این روزها در کنار تمام فکر و ذکر های همیشگی، تمام دلواپسی ها و نگرانی های بی نتیجه، در کنار چیدن ها و برچیدن های تمام نقشه ها و طرح های عالمانه و جاهلانه،  کتاب آذر نفیسی را می خوانم: Things I've Been Silent About
نفیسی در این کتاب هم مانند کتاب دیگرش «لولیتا خوانی در تهران» به زبانی نوشته است که با این انگلیسی درب و داغان من خواندنش مشکل است. به دلیل اینکه این کتاب را هر روز در مترو در فاصله زمانی یک ساعته ای تا محل کارم می خوانم، نمی توانم معنی کلمه هایی را که نمی دانم در دیکشنری جستجو کنم. این است که مجبورم تمرکز بیشتری داشته باشم و خود به خود واژه های تازه ای را از متن یاد می گیرم.
در این کتاب که هنوز یک سوم آن را نخوانده ام، نویسنده خاطراتی از دوران کودکی خود را مرور کرده است با لحنی ستایش آمیز درباره پدرش و تحلیل های روانکاوانه ی نسبتا بی رحمانه ای در مورد مادر. در این خاطرات برادر کوچک تری هم حضور دارد که تا اینجای کتاب، بود و نبودش چندان محسوس نیست.
انتظار ندارم این کتاب چیزهای تازه و جذابی برایم داشته باشد. از آن نوع کتابهایی نیست که من تمایل داشته باشم تا آخر بخوانمش. اما به دلیل آشنایی با فضای آن، فکر می کنم در پیشرفت زبان انگلیسی کمک می کند، یا دست کم چیزهایی را که فراموش کرده ام دوباره به ذهن فراموشکارم باز می گرداند.
در عین حال خواندن کتاب به من احساس آرامش می دهد. بی قراری و اضطرابم را کم می کند. مخصوصا در این روزگاری که آدمیزاد تمام لحظه هایش در انتظار و اضطراب می گذرد.روزگاری، شطرنج هم همین احساس را بهم می داد.

Monday, September 12, 2011

Time to depart

 I assume that there is someone who has been waiting quite long time for my writing on this blog in English. He/ She was not really a closed friend of mine, but was eagerly following my posts and once informed me very briefly that he/she was chasing the news about me by reading shawgaar. I do appreciate the kindness.

 This post is especially for this reader. To say that I have been always noticed on his/her presence, sitting in front of the computer and spending their time on reading this useless personal diary. I am grateful.

 I have decided to leave The UK. " A departure " would be a better description of the decision I have made. Yet I am not certain about the next destination. This decision is built by the combination of the regret and the pleasure. I'll probably need to think more about the pleasure side rather than the regret.


 Dear my fellow ! I haven't got any phone number or email address of you. We never exchanged our contact details, with no reason. As far as I know you are still in London. Please write me something within the comment box below if you wonder that you are the one who I'm speaking about !



 

Sunday, September 11, 2011

راج


    «راج»  یکی از معدود همکاران من است که باهاش بیشتر از همه گرم گرفته ام. هندو مذهب است و چند ماهی هست که همراه همسرش اینجا در لندن زندگی می کند. در نپال، همکار یک روزنامه بوده است. مقالاتی درباره موضوعات روز می نوشته. هنوز هم می نویسد و از طریق اینترنت برای روزنامه می فرستد. اما می گوید کار سخت و زندگی غیر قابل انتظارش در بریتانیا دل و دماغ نوشتن را از او گرفته است. به شدت برای زندگی اش در نپال دلتنگی می کند. خودش تقریبا بی خیال کلاس هایش شده و تنها منتظر است همسرش تحصیلاتش را به پایان برساند و برگردند سر خانه و زندگی قبلی شان.
چند وقت پیش وقتی که بی بی سی درباره فستیوال بزرگ «کریشنا» در لندن گزارش می داد من از او پرسیدم که چقدر به اعتقادات مذهبی پایبند است. متوجه شدم که عمیقا مذهبی است. ابدا گوشت گاو نمی خورد و «سانی»، همکار دیگرمان را که هندو است و اهمیتی به مذهبش نمی دهد سرزنش می کرد.
راج می گوید که کریشنا یک همسر و شانزده هزار دوست دختر دارد ! کریشنا یکی از خدایان هندو هاست. می پرسم ما وقتی که یک دوست دختر داشته باشیم شانزده هزار مشکل لاینحل پیدا می کنیم این آقا چطوری با این همه دوست دختر کنار می آید...!!؟؟ می خندد و می گوید که حرفهای من را به حساب شوخ طبعی م می گذارد نه بی حرمتیم به اعتقادات او.
در سالروز کریشنا زنها ها باید یازده روز تمام برای شوهرانشان دعا کنند. همسر راج مراسم دعا را آغاز کرده است. می گویم پس کی نوبت شما می رسد که برای زن هایتان دعا کنید؟ باز هم می خندد و می گوید که آنها چنین وظیفه ای ندارند. می گویم : اینکه منصفانه نیست !
راج، از همان روزهای نخست که به بریتانیا آمده است مجبور شده شروع به کار کند. انگلیسی ش اصلا خوب نیست. مدرک قابل قبولی هم ندارد که بتواند کار مناسبی دست و پا کند. مجبور است پنج روز  هفته را به کار کردن روی  دستگاه ظرفشویی در یک هتل پنج ستاره مشغول باشد.
او مانند صدها هزار مهاجر دیگر، تقریبا هیچ ارتباطی با جامعه ی مدرن غرب ندارد. هیچ دستاوردی از زندگی در جهان آزاد  برایش میسر نبوده است. راج، دچار این توهم رایج است که جهان مدرن می خواهد او را مانند یک برده به بیگاری و بردگی بکشاند. به اومی گویم اگر فردا من برایش یک شغل در روزنامه گاردین پیدا کنم آیا آماده است شروع به کار کند؟ مثل همیشه می خندد و می گوید که هنوز حتی نمی تواند انگلیسی را به درستی صحبت کند چه برسد به اینکه برود توی گاردین کار کند.
راج می گوید که از مذهب و فرهنگ خودش رضایت کامل دارد. می گوید که علیرغم مشکلاتی که کشورش دارد زندگی در آنجا را به آزادی و دموکراسی بریتانیا ترجیح می دهد. من که کمی عصبی شده ام به او می گویم که آدم هایی مانند او سد راه دموکراسی شده اند در کشورهای خودشان.
راج ، به من گفته است که پدر زنش پست بسیار مهمی در نپال دارد. متاسفانه نمی توانم به دلایلی درباره اش اینجا چیزی بنویسم. یاد یکی از دوستان سودانیم می افتم که مدام از رژیم حسن البشیر تعریف و تمجید می کرد و از قتل عام دارفور آشکارا دفاع می کرد و بعدها به من اعتراف کرد که برادرش یکی از اعضای پارلمان سودان بوده است.
یاد محمد سلیم می افتم که اهل لیبی بود و علیرغم رضایتش از زندگی در بریتانیا، معمر قذافی و «کتاب سبز» ش را ستایش می کرد.
یاد ایرانی های می افتم که دیوانه وار عاشقش فرهنگ ایرانی شان هستند و ... !!!
... و نمی دانم با چه زبانی به اینها بفهمانم که این دموکراسی غربی، با تمام معایبی که دارد، باید مانند یک میراث بشری به آن احترام بگزاریم و سعی کنیم بفهمیم چه می خواهد به ما بیاموزد. 

Thursday, September 01, 2011

خبری نیست


    هوای لندن این روزها خنک تر شده. حتی شبها از سر کار که برمی گردم احساس سرما می کنم. دیشب سر راهم رفتم به یک مغازه ی ترکی که هفته ای دو سه بار می روم و این پول زبان بسته را صرف غذایی می کنم که خودم می دانم پشت صحنه با چه فضاحتی تدارک دیده شده.
در این دو سه ماه اخیر، از موقعی که در این خانه تازه مستقر شده ام، بیشتر از دو سه بار آشپزی نکرده ام. سر کار سلف سرویس نسبتا مرتبی هست که غذاهایش بی مزه و سالم هستند. سبزیجات آب پز، ماهی، یک پلو هندی که طعم تندی دارد و اگر بر حسب اتفاق یادشان رفته باشد «میخک» بریزند ، قابل خوردن است. فکرش را بکنید برنجی که می خورید بوی میخک بدهد... !! اگر تنها یک دلیل برای تنفر نژادپرستانه ام از هندی ها داشته باشم، آن یک دلیل نوع غذا هایی است که این مردمان نچسب و بداخلاق و عقب مانده و فرصت طلب و سودجو می پزند و می خورند.
قول می دهم اولین هندی را که ببینم و متوجه شوم یکی از خصوصیات بالا را ندارد، در این تنفر نژادپرستانه ام تجدید نظر کنم.
با اینکه آدمی هستم که اهمیتی به خورد و خوراکم نمی دهم، اما نمی خواهم هر غذایی را به «حریم خصوصی ام» راه بدهم.
از طرفی در خانه هم برای آشپزی راحت نیستم. کافیست هم خانه ایم که یک زوج دانشجوی ایرانی هستند تصمیم بگیرند مثلا یک قابلمه سوپ درست کنند، دیگر شما نمی توانید برای چند روزی در این آشپزخانه جز درست کردن یک چای کار دیگری انجام دهید. یک دوره کثیفی کبرا آغاز می شود. با اینکه دو تا یخچال بزرگ در آشپزخانه داریم، نمی دانم چرا باید غذای مانده توی قابلمه بیشتر از چهل و هشت ساعت روی کابینت نگه داشته شود !
با همه ی این مشکلات فرهنگی و غذایی بازهم زندگی دارد بر همان منوال همیشگی می چرخد. من همچنان درگیر نوسان ها و جزر و مدهای روحی هستم.
خبرهای خوب و بد مانند همسایه های آرام یک محله کوچک، به نرمی از کنار یکدیگر می گذرند و برای هم سری تکان می دهند به نشانه احترام.
من کماکان روی سیگار نکشیدن پافشاری می کنم. دیروز رفتم پیش یکی از همکارانم سیگاری ازش قرض کنم و قول و قرارم را باطل کنم. همین که من را دید ازم تشکر کرد که چقدر او را هم به ترک سیگار تشویق کرده ام...! می گفت که تا حالا توصیه ی هیچکسی به اندازه ی حرفهای من روی او تاثیر نگذاشته. دیروز تنها دو تا سیگار کشیده بود... من هم خلاصه خجالت کشیدم بگویم که من خودم به حرفهای خودم آنقدر که او ایمان دارد ، باور ندارم. حالا به خاطر این بنده خدا هم که شده فعلا سیگار بی سیگار.

Sunday, August 28, 2011

...


    چند روزی هست که تصمیم گرفته ام برای دومین بار و آخرین بار سیگار را کنار بگذارم. در واقع بیشتر از سه روز است که سیگار نکشیده ام. برای من همان یکی دو روز اولش سخت است. مدام وسوسه می شوم سیگار بکشم. کوچکترین حرکت و اشاره ای دوباره سیگار را در خاطرم تداعی می کند.
 سیگار ترک کردن برای کسانی که سالها آلوده ی آن بوده اند واقعا کار دشواری است. پارسال وقتی که سیگار را بعد از چندین سال ترک کردم، حتی بعد از ماهها خودم هم مانده بودم چه جوری از شرش خلاص شدم.
چند هفته نشستم پای اینترنت و هر مقاله و خبری که درباره مضرات سیگار بود ذخیره می کردم و شبها می خواندم. وقتی که بعد از روزها مطمئن شدم که دیگر سیگاری نیستم، احساس قدرت و اعتماد به نفس بیشتری داشتم.

این بار اما قضیه فرق می کند. زندگی من به کلی دگرگون شده است. همزمان که امیدوار هستم و تلاش می کنم برای بازسازی ویرانه های اطرافم کاری انجام بدهم، پوچی و ناامیدی عذاب آوری در روح و روانم موج می خورد.

 می خواستم ببینم هنوز می توانم با اعصاب خودم بازی کنم؟ هنوز می توانم روی اعتماد به نفسم ریسک کنم یا نه؟ حتی یک نوع خودآزاری هم هست.

می خواهم ببینم وقتی که معتادان به الکل و مواد مخدر را برای بی عرضگی شان سرزنش می کنم، آیا خودم می توانم از دست سیگار خلاص شوم؟
متاسفانه ما مردمی هستیم که به ضعیف بودنمان عادت کرده ایم. به زندگی کردن در یک روح شکننده معتاد شده ایم. چنین مردمانی نمی توانند سرنوشتی بهتر از این داشته باشند که می بینیم و زجرش را می کشیم.

Friday, August 19, 2011

...


   واقعا حرفی برای گفتن یا نوشتن ندارم. احساس می کنم افکارم در یک دایره ی کوچک دور می زنند و به هیج نقطه ی خاصی نمی رسند.

   بیشتر فکر می کنم و کمتر می نویسم. بیشتر نگاه می کنم و کمتر می بینم. فکر می کنم چگونه به یک نتیجه کلی می توانم برسم. یادم هست وقتی که هنوز یک نوجوان بودم، چقدر درگیر تضاد ها و افکار مغشوشم می شدم. نمی توانستم تصمیم درستی بگیرم و هر کاری که می کردم با آن چیزی که مورد نظرم بود جور در نمی آمد. با یکی از دوستانم نقشه هایی کشیده بودیم برای دوران پس از سی ساله گی. فکر می کردیم سی ساله گی چه دوران باشکوه و مستقلی می تواند باشد. دوران آزادی و شکوه.... کسی نمی تواند به تو امر و نهی کند. تو در آزادی کامل هستی. می توانی هر راهی را که در رؤیایت دنبال کرده ای پیگیری کنی.

   اما سی ساله گی واقعا متفاوت بود. ما آرزوهای متفاوتی پیدا کرده بودیم. با عشق هاو شورهای تازه ای درگیر شده بودیم. دنیا دیگر برای ما آن حس و حال قدیمی را تداعی نمی کرد. همه چیز به طرز شگفت انگیزی تغییر کرده بود. فکرش را هم نمی کردیم که عاشق لحظه هایی بشویم که روزگاری از آنها متنفر بودیم. عاشق انسان هایی بشویم که فکر می کردیم زندان بان های ما هستند.

    البته یک تفاوت هایی با رفیقم داشتم. بعد از سی ساله گی، دوست من هر وقت یاد آن روز ها و روزگارها می افتاد، به هم می ریخت. می خواست به کلی از یاد ببردشان. اما من مشتاقانه از یادآوری آن روزها لذت می بردم.

   تفاوت من با دوستم در این بود که من زندگی را به شدت دوست داشتم. اما دوست من بیزار شده بود از زندگی بر این سیاره بزرگ.
   بعد از سی ساله گی، می بینم که من هنوز دارم زندگی می کنم. با تمام خوبی ها و بدی هایش ساخته ام. ویران می شوم و باز ساخته می شوم. سر بر می آورم از آوار. اما رفیق من، در ناکجاآبادی که حتی نمی دانم هست یا نیست.... وجود دارد یا نه.... غیبش زده است.

    طنز تلخ زندگی این است که ما با تمام ناامیدی هایش ، باز هم دوستش داریم.  

Friday, July 29, 2011

...


   زور جار پیم خوشه به کوردی بنووسم. به داخه وه فونتی کوردیم نیه و نازانم بو تا کوو ئیستا هه ولم نه داوه فونتیکی کوردی دابه زینم. نووسین به زمانی دایک، بو من وه کوو قسه کردن له گه ل دایکمایه. پیویست ناکات باسی خوشی و ناخوشی خوتی بو بکه ی. ته نیا باسی ئه وه بکه ئه مرو چیت کردوه، بو کوی چوویت، چ خه ویکت دیوه، چیت خوواردوه، که ی خه وتوویت ...؟! ئیتر ئه و ئه زانی حالت باشه یان خراپ.

  روژگاریکی زور دوور، پیم خوش بوو ته نیا به کوردی بنووسم. ئیستا پیم خوشه به نامو ترین زمانی دونیا شت بنووسم. پیموایه، هه ستی من ئه وه نده غه ریبه که ته نیا له زمانیکی زور غه ریب دا ئه توانم ده ری برم.

Friday, July 15, 2011

...


   1- مدتی بود که کامنت های دوستان عزیز نمی دانم چرا می رفت به بخش «هرزنامه». من هم متوجه نمی شدم. ممنونم که هنوز به این وبلاگ من سر می زنید.
 راستش چون سرم این روزها خیلی شلوغ شده شاید بهتر باشد بیشتر درباره کارهای روزمره گزارش بدهم. هنوز مطمئن نیستم.
 2- دوست ناشناس عزیزی درباره اینکه آدم های گرگ صفت منتظرند شکست من را ببینند کامنت گذاشته بود... لازم است بگویم که من به طور کلی خودم و دنیای اطرافم را با همه ی خوبی ها و بدی هایش اینگونه نمی بینم. به سوی هیچ هدف خاصی خیز برنداشته ام که انتظار شکست را داشته باشم. بنابراین چیزی به نام شکست دیگر در زندگی من مفهوم خاصی ندارد. من برنامه ها و کارهایی دارم که خیلی ساده و معمولی و طبیعی هستند و علیرغم تمام مشکلات همچنان دارند به پیش می روند. عدم موفقیت من فکر نمی کنم کسی را خشنود کند. اما پیشرفت کار هایم خیلی ها را خوشحال خواهد، خودم را بیشتر از بقیه.

Saturday, July 09, 2011

...

    این وبلاگ چقدر سرد و تاریک شده، مثل یک اتاق متروک. بعد از بهاره جان احساس می کنم دیگر هیچکس سری به این اتاق ساکت و سرد نمی زند.
نه حس نوشتن هست نه شوق حتی یک گردگیری مختصر.

Thursday, June 09, 2011

The past, The present And The Future


  Today I was thinking of the changes have appeared in my mind recently. My thoughts are getting as simple as a kid's mind. I like to watch an exiting film with adventurous characters and funny stories ( Alone At Home would be a perfect Example !). I wish to go to a beach playing in hot golden sand, building a castle in a warm sunshine. I feel I need to go for a walk in the local park every evening.

 Believe it or not, the only thing I really enjoy is cycling , these days. Tonight I rode over ten miles to visit a friend on my bike. It was just before twelve in the midnight when I suddenly decided to come back home. It was windy and my fingers were freezing on the way.

 On my bike, I was trying to recall a very old memory of my childhood : My siblings were practicing cycling in a summer night many years ago. I was about 6 or 7. I wasn't allowed to use the bike because of my age but the others were trying to learn one by one. Then my elder brother disappeared from our sight for a few minutes. I just remember it was a frightening moment. My sister holding my hand was almost crying. I am not sure if I was crying too but I can still feeling the fear we had until he came ack to us and we returned home.

 Now, nobody's around me in this calm and cold spring night on the London's street , but all the memories of my beloved siblings are with me.

 I won't try to escape from the past when I know that the future might not be bright. This is my philosophy : Keep the past at every moment of the present, this is the only responsibility you have for stepping forward in your life.




Sunday, June 05, 2011

Darkness


   I am here now to write about the depth of the darkness which I feel in my soul. I am full of Darkness. People might call it depression but I am using my own expression.This is just like a nightmare, a nightmare with a frightening silence. I feel always cold, trying to see at least a sign of a tiny little light but there is no hope to find any. Everywhere is black, dark, cold and haunted by the silence.

 These days I am living with this fantastic song : My heart is fed up with staying in the dark.

  





  

  

Monday, May 30, 2011

...


    It seems really hard to me to write in English these days. The reason  - if there is a reason actually - is that I have no intention to write, even in my mother language. I'm not able to express myself properly.
The only thing I must say is that I am approaching to the end of my journey.I have had some experiences without reaching any goals.

Although the worst ever incidents have changed my life to misery but I am still attempting to not giving up the struggle. I am still in the heart of the battle. Tired, really tired and almost hopeless, but I am quite sure that I am alive. This is the point.